سالهاست مرگ را فراموش کرده ام
برای خود بیمناکم
سالهاست فراموش کرده ام که اسمان چه رنگی دارد
سالهاست نفس نمیکشم
سالهاست مرده ام
نظرات ()یه احساس کوچیک بهم میگفت که باید برم.... باید برای خستگیهام یه جسارت پیدا کنم...خیلی وقته که دیر شده...منو میشناسی؟....یه حس کوچیک بهم میگه که باید برم...منتظر هیچی نمونم....حتی منتظر یه احساس کوچیک...راستی منو شناختی؟
نظرات ()آنروزها
یعنی ده سال پیش
زیر باران میماندم تا موقع برگشتن به خانه
مادر برایم دل بسوزاند
اما این روزها یعنی امروز
زیر باران میمانم
تا کسی اشکم را نبیند
نظرات ()
نظرات ()من میبارم اگر تو باز ابری باشی....من میمانم اگر تو باز سنگی باشی...من مشتری دائم یک رود روانم....من جاریم انگه که تو دریا باشی...در بستر یک عمر زهم دور شدن ....من مهو خیال توشوم اگر تو باشی....سر دفتر شعرم زخودم پاک شده....من خط روان قلمم... اگر تو دفتر باشی....روزی که شنیدم پر پرواز کشیدی....من داغ کف مناره ام ....اگر تو کفتر باشی...ان روز شنیدم که به خون الودی...من خنجر بی باک توام...اگر تو قاتل باشی ...عاشق شده ای یانشده...من نشنیدم...من عاشق یک لحظه احساس توام....اگر تو رویا باشی
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()به همین سادگی ...روزهای دوباره. شروع شد....عادت قدیم چشمانم را کنار گذاشتم....پنجره را باز کردم...اری ادم به همین سادگی با اتفاق اشنا میشود...به همین سادگی ...اونروز در حیاط خلوت ذهنم با اسمان رفیق شدم...با هم رفتیم تا انور دور...با شاهپرکها نغمه های هزار سال مانده به احساسمان را خواندیم...اری به همین سادگی ...صبح شده بود و موذن تکبیر قد قامت موج را بر اریکه مناره ها باز گو میکرد...و من خط کمان رنگین کمان رابه دوش میکشیدم...که قامتم بر بلندای ابروی تو خم شد...اری به همین سادگی حرفای بی اختیار این تپنده در اندامترا به بیرون میریزی....نیم روز شده بود ومن و اسمون به راه افتادیم تا دستان بی خانمانیه مان را به اندام بی دست احتیاط بسپاریم...تا بر داریم شاخه گلی را که به پرواز در امده بود تا به دست اشتیاقمان برسد...به همین سادگی مشتاق میشویم...عصر بود و خورشید به خون بی رنگ افق تشنه بود...و من کوه را میپاییدم تا اختیار چشمانش را از کف ندهد...تا بتواند ابهت بی مثال خورشید را در خود جاری سازد...من بودم و اسمان...بی اختیار لرزیدم...سیب کرم زده احساسم را به دندان کشیدم تا رویشی دوباره داشته باشم...اری به همین سادگی طعم بی طعمی زندگی را چشیدم...احساس بودن را با بویدن خار بر خود نهیب زدم...وبر سجده درخت گیلاس بر او حسودی کردم...اری به همین سادگی خسته شدم...اسمان رفت و شب را بر خود جای گذین کرد...اری دوباره اغاز میکنم تنها به این خاطر که به پایان ناندیشم...عادت قدیم چشمهایم را کنار گذاشتم...و گریستم...اری به همین سادگی ادم عاشق ميشود
نظرات ()
در همین حوالی روز را گم کرده ام
نزدیک اذان بود
موذن بر اریکه قدرت ایستاده بود
و فرا می خواند انانی را که کوله بار گناهان خویش را به دوش می کشیدند
و من یکی بودم از انان
رو به درگاهش ایستادم
خود را سپردم و راهی شدم تا روز را بیابم
نیمه شب بود
و تو خستگی میگرفتی برای فردا
و من دخیل می بستم.....
بر چهره ام نگریستم
که گناهان چگونه او را پژمرده بود
فریاد زدم
شاید کسی باشد که بشنود
تنها و تهی سکوتی محض تمام وجودم را فرا گرفت
نزدیک صبح بود .....بوی تو را شنیدم
و بر گامهایم نهیب زدم ...که باید رفت
اما سنگینی گناهانم نگذاشت پیش بروم
چشمانم را میبندم
و می میرم
اخ که تو چقدر امروز دیر طلوع کردی
نظرات ()
من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم..اخه خیلی وقته دلم گرفته برای حرفای تکراری...بزار من بگم که دلم یه عالمه برای زندگی تنگ شده...نه اینکه بخوام زنده بمونم ..نه ..میخوام برای یه روزم که شده حرفای تکراری هزارسال گذشته رو که با خودم اوردم برات بزنم..اره هزار سال بود که زندونی بودم..امروز که برگشتم دیگه کسی منو نمیشناسه...من بگم یا تو میگی ؟؟؟نه بزار من بگم .اخه دلم تنگه برای حرف زدن...هزار سال سکوت بدون اینکه دیده بشی...بدون اینکه خونده شده باشی ...دلتو پر میکنه از ناگفته های تنهایی ...من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم.چون چشمام دیگه گریه کردنو از یاد برده..راستش میدونی..اصلا گریه کردن بلد نیست..اخه اول دنیا اصلا اونو برام ننوشتن..منو فرستادن تا خونده بشم برای خنده...نه دیگه منو یادشون رفته...کاش فقط برای یه خطم که شده برام از عشق مینوشتند ...تا این هزار سال و برای عقده های خودم گریه می کردم..من بگم یا تو میگی ؟؟؟نه بزار من بگم.اخه خسته ام ...یادته... وقتی از تنهایی من هم میخوندی خندت میگرفت...دلم ازت نمی رنجید..چون من فقط برای خنده بودم..وقتی میخوندی که تو منو رها کردی میخندیدی ..وقتی میدیدی به زمین افتادم میخندیدی..اره اونوقتا از ته دل می خواستم داد بزنم که منم هستم..تو حتی برای یه بار هم که شده نخواستی ÷شت جلد و بخونی ...داستان من بر اساس واقعیت بود...تمام شکست هام...تمام تنهایهام...تمام عشقم...همش واقعیت بود...اما تو فقط بهم خندیدی..و من از هزار سال گذشته فقط بهت نگاه کردم...من بگم یا تومیگی؟؟؟ نه بزار من بگم...چون فکرم پر شده از پا سخهایی که هیچ وقت سئوالی براش طرح نکردم...یادته شب چهار شنبه سوری ورقهامو پاره کردی تا اتیش روشن کنی ...اره من سوختم اما تو باز خندیدی..الان هزار ساله که تو کتاب خونت پشت کتابای جدید دارم ارزو میکنم که کتابی رو برداری که من پشت اون زندونیم..اینو بدون بر اساس واقعیت بودم ...اره من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم.......راستی چی میخواستم بگم؟؟؟؟؟؟؟
نظرات ()
شب شده ..اره میدونم...خیلی وقت بود به خودم دروغ میگفتم....از توی پنجره بالای تختم وقتی اسمون و نگاه میکردم همیشه میگفتم ...اره خورشید توی اسمونه ....اما باز به خودم دروغ گفتم . چون اون فقط نور تیر چراغ برقی بود که جلوی خونه است...دلم گرفته بود ...اخ چقدر........راستی تو دلت نمیخواد گریه کنی .....اخه من... نه نمیخوام اشکام و ببینی ...نه بغضم نمیکنم ...راستی بهت گفتم که امشب نمیخوام بخوابم ؟نه نگفتم...اخه اخرین لالایی رو تو برام خوندی....منم خوابیدم ....یادمه بالا سرم بودی دستتو میکشیدی توی موهام.....راستی بهت گفتم که 27 سالم شد؟نه نگفتم.. ول کن ..اره اون وقت که من خوابیدم تو بالا سرم بودی و برام لالا یی میخوندی....خوابیدم به امید اینکه وقتی بلند شدم تو رو باز ببینم....تنها امیدی که منو وادار کرد تا بخوابم.....راستی بهت گفتم که 47 سالم شد؟ نه نگفتم.. ول کن ....اره اون روز من. تو خواب خوشبختی دیدم....زندگی دیدم....عشق دیدم...راستی بهت گفتم پدر بزرگم مرد؟ نه نگفتم...ول کن.....اره داشتم میگفتم ...خواب دیدم وقتی از بیرون میام تو میوهارو از دستم میگیرو بهم میگی خسته نباشی....اخ که چه ارزوی بزرگی....شاید عشق توهمین کلمه باشه .....شاید عشق تو جا نماز پدر بزرگ باشه ....شاید عشق تو این باشه که تو نور تیر چراغ برق و به خاطر اون جای خورشید ببینی .....راستی بهت گفتم که57 سالم شد؟ نه نگفتم...ول کن ...داشتم میگفتم کلی خواب دیدم و همشم تو بودی و من ....میدونی امشب بالاخره از خواب پا شدم...اره تو نبودی ....پس دیگه به چه امیدی بیدار بمونم....اره میدونم که شب شده...پس میخوابم برای همیشه ....چون امید بیداری من تو بودی....راستی بهت گفتم که من مردم.... يعنی فوت کردم؟؟ نه نگفتم .....داشتم میگفتم....ميدونی دروغ گفتم امشب میخوام بخوابم.....راستی بهت گفتم همیشه شب بود...نه نگفتم.....اما ای کاش میگفتم......اره بزار گریه کنم
نظرات ()يکی بود يکی نبود .غير از خدای مهربون هيچکی نبود...اون روزا ...شايد بشه گفت اون قديمای قديم...بی بی جون رو فکر حرفای بزرگ...واسه ما قصه ميگفت....قصه هاش غصه نداشت....برامون شادی می گفت....ياد اون روزای دور .... حسنک جمعه ميرفت به مدرسه....گاو ميرزا عبدلی...خورشت ميخورد به جای جو....کيف ميداد ...توی کوچه هفت سنگ بازی....کيف ميداد الا کلنگ....خاله بازی با دختر همسايه ها....ارزو های کوچيک....زندگی اندازه قالی زير پاهامون....و خدا..... هميشه بد جنسای توی بازی رو ....به جهندم مينداخت....تو کوچه هر کسی با چرخ خودش ....چرخ اين زندگی رو...با همين دست کوچيک ...حل ميداد تا اخرش....زشترين حرفمونم بد بودو بد....يادته...بستنی های يخيه....بقال توی کوچمون چه کيف ميداد....اگه يک وقت غريبه ...به دختر محلمون نگاه ميکرد.....رگ غيرت جوش ميزد....هيچ کسی با هيچ کسی کاری نداشت....اره ای رفيق نازو مهربون....يادش به خير....ميدونم ....از قديما مونده همون يادش به خير....اره دوستای کوچيکتر ....بمب اومد تفنگ اومد....سيل اومد ....زلزله ها قطار قطار....فکرای تکراری رو ....تو مغزمون امپول زدن....هرکسی فقط بلد شد ....حرف عدل و بزنه ....تو عمل چنگولامون ....تيز تر از چنگولای تيز پلنگ...هرکسی ...زير بقل ده تا کتاب....اما يک مصرع شعر و ....بی خيال....قصرای ارزوهامون ...يک به يک ويرون شدن....وخدا ...هممونو به جهندم انداخت...تموم مادر بزرگا ...قصه گرگ و ميگن تا بچه ها خورده نشن....اره دوست خوب من ای شريک زندگی .....عصر ما عصر تزلزل...نسل ما نسل به اتش کشی رويا هامون......بی خيال بسه ديگه ....قصمون......نه ....غصمون به طول کشيد...شب شده بگير بخواب...اما عزيز خوابيدنی....بگو باز يادش بخير ..........
برای تموم بچه محلای وب
شمام بگيد يادش بخير
نظرات ()باران می باريد
وسرم درد ميکرد
برای يک سنگ انداختن به اب
هوا ابری بود
و من بر اسمان دل می سوزاندم
که چرا اينهمه غمگين است
گل و لای کفشهايم را به پياده رو کشيدم
و زير يک اسمان تنهايی....منتظر ماندم
دو قطره اشک چشمانم را لرزاند
و هوای دلم را طوفانی کرد
با خود گفتم : من برای دوری او اشک ميريزم
اما اسمان بيچاره برای که اينگونه ميگريد
اسمان گفت .....
برای تنهايی تو
نظرات ()به سراغ من اگر باز ايی
سيب سرخی به تو خواهم داد
سرخيش.سرخی شرم
مزه اش مزه عشق
بوی ان عطر سلام
زيبائی ان زيبائی خواهش
دانه اش کاشتن تخم محبت بر دل
و تمام اينها ميشود خانه ما
به سراغ من اگر باز ايی
يک سبد لطف و صفا خواهم داد
يک سبد انتظار که درون تاريکی خود
از درخت روياها کنده ام
به سراغ من اگر باز ايی
روی پله های تنهايی خود منتظر امدن خورشيدم
اری.........
به سراغ من اگر باز ايي........
نظرات ()شبی برای ستايش
به اب خنديدم
وماه را گفتم:
چه انتظار غريبی.......
ستاره هم خنديد
شبی برای ستايش نماز عشق به پا شد
وان مکبر بی اضطراب
جير جيرک
صدای سجده من را به گوش سرو رسانيدومن تو را ديدم
شبی برای ستايش
به اسمان رفتم
نظرات ()شيرين من
اون زمونا....کوهی بود..کوه کنی بود
فرهادی بود...تيشه ای بود...عشقی بود
نه اينکه کوه کنم من......نه....
اما حالا کوهها هم بی وفا شدن
تا تيشه رو بر ميداری...برای زنده موندنت
بايد زمين شخم بزنی
يا تيشه رو برداری و بزنی سر بقل دستيت
فرها دا مردن شيرينم.....عشقارو بردن شيرينم
از من نخا فرهاد باشم ...تيشه باشم
عکس تو رو رو سنگ غم حک بکنم
از من نخا تا که به تو پابند بشم...عاشق بشم
من ديگه مردم شيرينم
عشقی نموند ...فرهاد نموند...تيشه نموند
اينم بدون ...شيرينها هم مردن شيرينم
ولی بدون عکس تو رو رو سنگ دل حک ميکنم
تيشه رو بردار شيرينم....جونم بگير
........خسته شدم......
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()
نظرات ()