راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
مرگ را فراموش کرده ایم
نویسنده : فروتن - ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸
 

سالهاست مرگ را فراموش کرده ام 

برای خود بیمناکم

سالهاست فراموش کرده ام که اسمان چه رنگی دارد

سالهاست نفس نمیکشم

سالهاست مرده ام

 


 
comment نظرات ()
 
 
یه احساس کوچولو
نویسنده : فروتن - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

یه احساس کوچیک بهم میگفت که باید برم.... باید برای خستگیهام یه جسارت پیدا کنم...خیلی وقته که دیر شده...منو میشناسی؟....یه حس کوچیک بهم میگه که باید برم...منتظر هیچی نمونم....حتی منتظر یه احساس کوچیک...راستی منو شناختی؟


 
comment نظرات ()
 
 
انروزها
نویسنده : فروتن - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
 

آنروزها

یعنی ده سال پیش

زیر باران میماندم تا موقع برگشتن به خانه

مادر برایم دل بسوزاند

اما این روزها یعنی امروز

زیر باران میمانم

تا کسی اشکم را نبیند


 
comment نظرات ()
 
 
خیلی وقته دیگه دیره
نویسنده : فروتن - ساعت ٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠
 
خیلی وقته دیگه دیر میام به خونه...................خیلی وقته میگیره دلم بهونه
خیلی وقته دیگه عادت ندارم من بخوابم................میدونم چشام غریبه.میگیره همش بهونه
خیلی وقته واسه خوندن نمیاد برام یه نامه ...............تا بخونم و بگم دل منم تو اسمونه
خیلی وقته دیگه رفتم نداری از من سراغی...............میدونم میبینی اخر . تن من روی زمینه
خیلی وقته دیگه دیره واسه نماز مغرب.................خدا پر شده بهشتش.میدونم همیشه دیره

 
comment نظرات ()
 
 
اگر تو باشی
نویسنده : فروتن - ساعت ٤:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱٦
 

من میبارم اگر تو باز ابری باشی....من میمانم اگر تو باز سنگی باشی...من مشتری دائم یک رود روانم....من جاریم انگه که تو دریا باشی...در بستر یک عمر زهم دور شدن ....من مهو خیال توشوم اگر تو باشی....سر دفتر شعرم زخودم پاک شده....من خط روان قلمم... اگر تو دفتر باشی....روزی که شنیدم پر پرواز کشیدی....من داغ کف مناره ام ....اگر تو کفتر باشی...ان روز شنیدم که به خون الودی...من خنجر بی باک توام...اگر تو قاتل باشی ...عاشق شده ای یانشده...من نشنیدم...من عاشق یک لحظه احساس توام....اگر تو رویا باشی


 
comment نظرات ()
 
 
سرعت زمين
نویسنده : فروتن - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۳
 


تو خط ممتد عابر پیاده با سرعت بی حد و اندازه زمین حرفم شد بهش گفتم : چرا تنگیه نفس این ادمارو احساس نمیکنی...چرا رد پای پیاده های خسته رو نمیبینی...چرا فکر نمیکنی ادما پیر میشن...اره این حرفا رو گفتم بهش ...اخه من تازه راه رفتنو یاد گرفته بودم...پاهام خام بود...بهش گفتم مگه نمیبینی مردم سرشون تو لاک خودشونه...مگه نمیبینی کفشاشون کهنه است...گفتم کفش : اره اولین باری که کفش پوشیدم باهاش احساس بیگانگی میکردم...بهش گفتم مگه نمیبینی اونایی که سواره اند حتی خط کشیه عابر پیاده رو نمیبینن ...مگه نمیبینی ...همینو داشتم میگفتم که دویدنو یاد گرفتم...یادم اومد مادرم میگفت...نه دروغ گفتم اخه من حتی مادرمو ندیدم...اره یه نفر بهم میگفت ندو میافتی....بهش گفتم تند نرو مگه نمیبینی قدرت جوونی همه انتظاراتو پیش چشمم سیاه کرده...مگه نمیبینی...یه دفعه صدایی اومد...گفتم حتما زمینه...اما...نه زمین نبود یه نفر دیگه ...اونم داشت بازمین حرف میزد...از سرعتش میگفت...تو وسط خط عابر پیاده عاشق هم شدیم...خطی که انتها نداشت...حالا نه میتونستیم بمونیم نه بریم...گفتم: نه اون گفت: بمونیم شاید وقت عاشقی زمین متوقف شد ...موندیم اما سرعت زیادتر شد...ماشینا از کنارمون میگذشتن...اخه دیگه کفشامون کهنه شده بود و من عصای پیری رو به دست گرفته بودم تا شاید ماشینها وایسن....الان سالهاست که بالای سرم صدای بوق ماشینها میپیچه ....و زمین سرعتشو بیشتر کرده...من شده بودم یکی از اون خطای عابر پیاده...و اون منتظر بود تا ماشینها نگه دارن تا راه اومده منو برگرده....اهای زمین من اینجام...وایسا بزار اون رد بشه

 
comment نظرات ()
 
 
دروغ
نویسنده : فروتن - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٤/٢۳
 

امشب نمیدونم باید از چی بنویسم...یا اینکه چرا بنویسم مگه کسی اجبار کرده؟...نه...کسی حرفی نزده اما این دستام داره تکرار میشه ...اره میدونم داری میپرسی که چی بشه؟...بزار بگم چون خیلی وقته دارم حرفای تکراری رو به خورد خودم میدم...بزار یه کم از نبودنم بگم...بزار از اون لحظه بگم که خودمو فراموش میکنم...بزار بگم کجا میرم بزاربگم اون موقعی که خودم و گم میکنم تو تاریکی چطور دنبال خودم میگردم...بزار بگم اون موقعی که کسی نمیتونه منو بخونه و حتی نمیفهمه که چی دارم میگم کجا ها دنبال بی وزنی میگردم...اره میخوام برات حرف یزنم میخوام باهات از خندهای الکیم بگم...میخوام هزار بار به خودم دروغ بگم...تا دلم خالی بشه از هرچی نا مرادیه...میخوام به خودم دروغ بگم که دنیا وفا داره ...میخوام بگم تو دنیا گرگ نیست...میخوام بگم کسی به کسی دروغ نمیگه...اره دیگه زندگیم داره با رنگ دروغ نقاشی میشه...شدم یه تابلویی که هر کسی با سلیقه خودش داره رنگی به احساسم میزنه...اره میدونم دارم باز تکرار میکنم...دارم دروغای خودمم گم میکنم...راستی ادم دروغش تموم بشه چی داره واسه گفتن؟؟...راستی که ادم گم میشه تو هر چی از نبودنه...فقط اینو میدونم توی تمام لحظه هام فقط یه سروده راست داشتم اونم اسم تو بود....

دری که یه عمری بسته است خانمی وا نمیشه
مردی که دلش شکسته است بخدا پا نمیشه
خانمی به تو سپردم دلمو گم نکنی
دل دیونه من گم بشه پیدا نميشه

 
comment نظرات ()
 
 
به همين سادگی
نویسنده : فروتن - ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۳۱
 

به همین سادگی ...روزهای دوباره. شروع شد....عادت قدیم چشمانم را  کنار گذاشتم....پنجره را باز کردم...اری ادم به همین سادگی با اتفاق اشنا میشود...به همین سادگی ...اونروز در حیاط خلوت ذهنم با اسمان رفیق شدم...با هم رفتیم تا انور دور...با شاهپرکها نغمه های هزار سال مانده به احساسمان را خواندیم...اری به همین سادگی ...صبح شده بود و موذن تکبیر قد قامت موج را بر اریکه مناره ها باز گو میکرد...و من خط کمان رنگین کمان رابه دوش میکشیدم...که قامتم بر بلندای ابروی تو خم شد...اری به همین سادگی حرفای بی اختیار این تپنده در اندامترا به بیرون میریزی....نیم روز شده بود ومن و اسمون به راه افتادیم تا دستان بی خانمانیه مان را به اندام بی دست احتیاط بسپاریم...تا بر داریم شاخه گلی را که به پرواز در امده بود تا به دست اشتیاقمان برسد...به همین سادگی مشتاق میشویم...عصر بود و خورشید به خون بی رنگ افق تشنه بود...و من کوه را میپاییدم تا اختیار چشمانش را از کف ندهد...تا بتواند ابهت بی مثال خورشید را در خود جاری سازد...من بودم و اسمان...بی اختیار لرزیدم...سیب کرم زده احساسم را به دندان کشیدم تا رویشی دوباره داشته باشم...اری به همین سادگی طعم بی طعمی زندگی را چشیدم...احساس بودن را با بویدن خار بر خود نهیب زدم...وبر سجده درخت گیلاس بر او حسودی کردم...اری به همین سادگی خسته شدم...اسمان رفت و شب را بر خود جای گذین کرد...اری دوباره اغاز میکنم تنها به این خاطر که به پایان ناندیشم...عادت قدیم چشمهایم را کنار گذاشتم...و گریستم...اری به همین سادگی ادم عاشق ميشود


 
comment نظرات ()
 
 
کی طلوع می کنی؟؟؟
نویسنده : فروتن - ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٧
 

 

 

در همین حوالی روز را گم  کرده ام
نزدیک اذان بود
موذن بر اریکه قدرت ایستاده بود
و فرا می خواند انانی را که کوله بار گناهان خویش را به دوش می کشیدند
و من یکی بودم از انان
رو به درگاهش ایستادم
خود را سپردم و راهی شدم تا روز را بیابم
نیمه شب بود
و تو خستگی میگرفتی برای فردا
و من دخیل می بستم.....
بر چهره ام نگریستم
که گناهان چگونه او را پژمرده بود
فریاد زدم
شاید کسی باشد که بشنود
تنها و تهی سکوتی محض تمام وجودم را فرا گرفت
نزدیک صبح بود .....بوی تو را شنیدم
و بر گامهایم نهیب زدم ...که باید رفت
اما سنگینی گناهانم نگذاشت پیش بروم
چشمانم را میبندم
و می میرم
اخ که تو چقدر امروز دیر طلوع کردی

 


 
comment نظرات ()
 
 
من بگم يا تو ميگي؟؟؟
نویسنده : فروتن - ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱
 

 

من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم..اخه خیلی وقته دلم گرفته برای حرفای تکراری...بزار من بگم که دلم یه عالمه برای زندگی تنگ شده...نه اینکه بخوام زنده بمونم ..نه ..میخوام برای یه روزم که شده حرفای تکراری هزارسال گذشته رو که با خودم اوردم برات بزنم..اره هزار سال بود که زندونی بودم..امروز که برگشتم دیگه کسی منو نمیشناسه...من بگم یا تو میگی ؟؟؟نه بزار من بگم .اخه دلم تنگه برای حرف زدن...هزار سال سکوت بدون اینکه دیده بشی...بدون اینکه خونده شده باشی ...دلتو پر میکنه از ناگفته های تنهایی ...من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم.چون چشمام دیگه گریه کردنو از یاد برده..راستش میدونی..اصلا گریه کردن بلد نیست..اخه اول دنیا اصلا اونو برام ننوشتن..منو فرستادن تا خونده بشم برای خنده...نه دیگه منو یادشون رفته...کاش فقط برای یه خطم که شده برام از عشق مینوشتند ...تا این هزار سال و برای عقده های خودم گریه می کردم..من بگم یا تو میگی ؟؟؟نه بزار من بگم.اخه خسته ام ...یادته... وقتی از تنهایی من هم میخوندی خندت میگرفت...دلم ازت نمی رنجید..چون من فقط برای خنده بودم..وقتی میخوندی که تو منو رها کردی میخندیدی ..وقتی میدیدی  به زمین افتادم میخندیدی..اره اونوقتا از ته دل می خواستم داد بزنم که منم هستم..تو حتی برای یه بار هم که شده نخواستی ÷شت جلد و بخونی ...داستان من بر اساس واقعیت بود...تمام شکست هام...تمام تنهایهام...تمام عشقم...همش واقعیت بود...اما تو فقط بهم خندیدی..و من از هزار سال گذشته فقط بهت نگاه کردم...من بگم یا تومیگی؟؟؟ نه بزار من بگم...چون فکرم پر شده از پا سخهایی که هیچ وقت سئوالی براش طرح نکردم...یادته شب چهار شنبه سوری ورقهامو پاره کردی تا اتیش روشن کنی ...اره من سوختم اما تو باز خندیدی..الان هزار ساله که تو کتاب خونت پشت کتابای جدید دارم ارزو میکنم که کتابی رو برداری که من پشت اون زندونیم..اینو بدون بر اساس واقعیت بودم ...اره من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم.......راستی چی میخواستم بگم؟؟؟؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()
 
 
راستی بهت گفتم
نویسنده : فروتن - ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٧
 

 

شب شده ..اره میدونم...خیلی وقت بود به خودم دروغ میگفتم....از توی پنجره بالای تختم وقتی اسمون و نگاه میکردم همیشه میگفتم ...اره خورشید توی اسمونه ....اما باز به خودم دروغ گفتم . چون اون فقط نور تیر چراغ برقی بود که جلوی خونه است...دلم گرفته بود ...اخ چقدر........راستی تو دلت نمیخواد گریه کنی .....اخه من... نه نمیخوام اشکام و ببینی ...نه بغضم نمیکنم ...راستی بهت گفتم که امشب نمیخوام بخوابم ؟نه نگفتم...اخه اخرین لالایی رو تو برام خوندی....منم خوابیدم ....یادمه بالا سرم بودی دستتو میکشیدی توی موهام.....راستی بهت گفتم که 27 سالم شد؟نه نگفتم.. ول کن ..اره اون وقت که من خوابیدم تو بالا سرم بودی و برام لالا یی میخوندی....خوابیدم به امید اینکه وقتی بلند شدم تو رو باز ببینم....تنها امیدی که منو وادار کرد تا بخوابم.....راستی بهت گفتم که 47 سالم شد؟ نه نگفتم.. ول کن ....اره اون روز من. تو خواب خوشبختی دیدم....زندگی دیدم....عشق دیدم...راستی بهت گفتم پدر بزرگم مرد؟ نه نگفتم...ول کن.....اره داشتم میگفتم ...خواب دیدم وقتی از بیرون میام تو میوهارو از دستم میگیرو بهم میگی خسته نباشی....اخ که چه ارزوی بزرگی....شاید عشق توهمین کلمه باشه .....شاید عشق تو جا نماز پدر بزرگ باشه ....شاید عشق تو این باشه که تو نور تیر چراغ برق و به خاطر اون جای خورشید ببینی .....راستی بهت گفتم که57 سالم شد؟ نه نگفتم...ول کن ...داشتم میگفتم کلی خواب دیدم و همشم تو بودی و من ....میدونی امشب بالاخره از خواب پا شدم...اره تو نبودی ....پس دیگه به چه امیدی بیدار بمونم....اره میدونم که شب شده...پس میخوابم برای همیشه ....چون امید بیداری من تو بودی....راستی بهت گفتم که من مردم.... يعنی فوت کردم؟؟ نه نگفتم .....داشتم میگفتم....ميدونی دروغ گفتم امشب میخوام بخوابم.....راستی بهت گفتم همیشه شب بود...نه نگفتم.....اما ای کاش میگفتم......اره بزار گریه کنم


 
comment نظرات ()
 
 
يادش بخير...
نویسنده : فروتن - ساعت ٦:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢۸
 

يکی بود يکی نبود .غير از خدای مهربون هيچکی نبود...اون روزا ...شايد بشه گفت اون قديمای قديم...بی بی جون رو فکر حرفای بزرگ...واسه ما قصه ميگفت....قصه هاش غصه نداشت....برامون شادی می گفت....ياد اون روزای دور .... حسنک جمعه ميرفت به مدرسه....گاو ميرزا عبدلی...خورشت ميخورد به جای جو....کيف ميداد ...توی کوچه هفت سنگ بازی....کيف ميداد الا کلنگ....خاله بازی با دختر همسايه ها....ارزو های کوچيک....زندگی اندازه قالی زير پاهامون....و خدا..... هميشه بد جنسای توی بازی رو ....به جهندم مينداخت....تو کوچه هر کسی با چرخ خودش ....چرخ اين زندگی رو...با همين دست کوچيک ...حل ميداد تا اخرش....زشترين حرفمونم بد بودو بد....يادته...بستنی های يخيه....بقال توی کوچمون چه کيف ميداد....اگه يک وقت غريبه ...به دختر محلمون نگاه ميکرد.....رگ غيرت جوش ميزد....هيچ کسی با هيچ کسی کاری نداشت....اره ای رفيق نازو مهربون....يادش به خير....ميدونم ....از قديما مونده همون يادش به خير....اره دوستای کوچيکتر ....بمب اومد تفنگ اومد....سيل اومد ....زلزله ها قطار قطار....فکرای تکراری رو ....تو مغزمون امپول زدن....هرکسی فقط بلد شد ....حرف عدل و بزنه ....تو عمل چنگولامون ....تيز تر از چنگولای تيز پلنگ...هرکسی ...زير بقل ده تا کتاب....اما يک مصرع شعر و ....بی خيال....قصرای ارزوهامون ...يک به يک ويرون شدن....وخدا ...هممونو به جهندم انداخت...تموم مادر بزرگا ...قصه گرگ و ميگن تا بچه ها خورده نشن....اره دوست خوب من ای شريک زندگی .....عصر ما عصر تزلزل...نسل ما نسل به اتش کشی رويا هامون......بی خيال بسه ديگه ....قصمون......نه ....غصمون به طول کشيد...شب شده بگير بخواب...اما عزيز خوابيدنی....بگو باز يادش بخير ..........

 

برای تموم بچه محلای وب

شمام بگيد يادش بخير


 
comment نظرات ()
 
 
برای که؟؟
نویسنده : فروتن - ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢۱
 

باران می باريد

وسرم درد ميکرد

برای يک سنگ انداختن به اب

هوا ابری بود

و من بر اسمان دل می سوزاندم

که چرا اينهمه غمگين است

گل و لای کفشهايم را به پياده رو کشيدم

و زير يک اسمان تنهايی....منتظر ماندم

دو قطره اشک چشمانم را لرزاند

و هوای دلم را طوفانی کرد

با خود گفتم : من برای دوری او اشک ميريزم

اما اسمان بيچاره برای که اينگونه ميگريد

اسمان گفت .....

برای تنهايی تو


 
comment نظرات ()
 
 
باز گشت عشق
نویسنده : فروتن - ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢۸
 

به سراغ من اگر باز ايی

سيب سرخی به تو خواهم داد

سرخيش.سرخی شرم

مزه اش مزه عشق

بوی ان عطر سلام

زيبائی ان زيبائی خواهش

دانه اش کاشتن تخم محبت بر دل

و تمام اينها ميشود خانه ما

به سراغ من اگر باز ايی

يک سبد لطف و صفا خواهم داد

يک سبد انتظار که درون تاريکی خود

از درخت روياها کنده ام

به سراغ من اگر باز ايی

روی پله های تنهايی خود منتظر امدن خورشيدم

اری.........

به سراغ من اگر باز ايي........


 
comment نظرات ()
 
 
ستايش
نویسنده : فروتن - ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٢
 

شبی برای ستايش

به اب خنديدم

وماه را گفتم:

چه انتظار غريبی.......

ستاره هم خنديد

شبی برای ستايش نماز عشق به پا شد

وان مکبر بی اضطراب

جير جيرک

صدای سجده من را به گوش سرو رسانيد

ومن تو را ديدم

شبی برای ستايش

به اسمان رفتم

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شيرين من
نویسنده : فروتن - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٥
 

شيرين من

 

اون زمونا....کوهی بود..کوه کنی بود

 

فرهادی بود...تيشه ای بود...عشقی بود

 

نه اينکه کوه کنم من......نه....

 

اما حالا کوهها هم بی وفا شدن

 

تا تيشه رو بر ميداری...برای زنده موندنت

 

بايد زمين شخم بزنی

 

يا تيشه رو برداری و بزنی سر بقل دستيت

 

فرها دا مردن شيرينم.....عشقارو بردن شيرينم

 

از من نخا فرهاد باشم ...تيشه باشم

 

عکس تو رو رو سنگ غم حک بکنم

 

از من نخا تا که به تو پابند بشم...عاشق بشم

 

من ديگه مردم شيرينم

 

عشقی نموند ...فرهاد نموند...تيشه نموند

 

اينم بدون ...شيرينها هم مردن شيرينم

 

ولی بدون عکس تو رو رو سنگ دل حک ميکنم

 

تيشه رو بردار شيرينم....جونم بگير

........خسته شدم......


 
comment نظرات ()
 
 
اميد بی پايان
نویسنده : فروتن - ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۳
 
و چه بيگانه خواهم مرد
در دياری که اسمم را فقط زاغچه ای در سر ان سرو بلند ميداند
و چه بيشرمانه سکوت اختيار می کند
تا.کسی مرا نشنود
اهای کلاغ سياه بد شوم خبرچين
من زنده ام........
من هنوز عاشق ميشوم
اهای .....بگو.......
به هر انکس که به پچ پچ شب با سحر گوش ميدهد
به هر انکس که مرده است
بگو ........من خواهم زيست
اما نه در نهايت بيگانگی
من خواهم زيست..اما نه برای گريه ممتد باران
من خواهم زيست..اما نه برای افسوس پژمرده ها
من خواهم زيست.. اما نه برای خودم
من به خاطر او زنده ام
به خاطر انکه به غير از تو ..در دور دستی

اسمم را می داند

 
comment نظرات ()
 
 

فلسفه

نویسنده : فروتن - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢
 
منظور از این قصه
لا جرعه کشیدن بود
اما چه کنم تقدیر
نامرد تر از این بود
جامی که به من دادی
لاجرعه ننوشیدم
ام تو بدان منظور
لاجرعه کشیدن بود
تو فلسفه ای داری
یا خالی یا لبریز
من فلسفه ای دارم
احساس به طعمش بود
تنها تو بدان این را
احساس عطش کردن
اینگونه نبود اسان
افعی بگذیدن بود
قصد من از این صحبت
اقرار به این حرف است
تو فلسفه ات لبریز
من ظرفیتم کم بود

 
comment نظرات ()
 
 
يادت باشد
نویسنده : فروتن - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٩
 
يادت باشد.

که همان دیروز همدیگر را فراموش کردیم

نه تاریخ میزنم......نه میگریم

فقط برای همیشه خواهم گفت

دیروز...............

چون هر روزم را با تو اغاز میکنم

امروز هم به دیروز ها خواهد پیوست

پس یادت باشد که همان امروز همدیگر را فراموش کردیم
undefinedundefined
 
comment نظرات ()
 
 
هی هی چوپان
نویسنده : فروتن - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٤
 
کوچه خاليست وبنبست
نفس پاک شقايق در بند
نفس هی هی چوپان
نفس باد
کوچه خاليست و خيس
باز باران گريه کرده
بازهم بغضی ميان خانه ما لانه کرده
بازهم خستگی مفرط و بی حوضلگی را ديدم
باز هم خواب نديدم
کوچه پر شد
نفس هيچ کسی از دم گوشم نگذشت
کوچه پر شد
وتو باران
باريدی
کوچه پر شد ونگاهم
.....نه.....
فکرم
....نه....
خودم در هی هی چوپان گم شد

 
comment نظرات ()