راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
يادت باشد
نویسنده : فروتن - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٩
 
يادت باشد.

که همان دیروز همدیگر را فراموش کردیم

نه تاریخ میزنم......نه میگریم

فقط برای همیشه خواهم گفت

دیروز...............

چون هر روزم را با تو اغاز میکنم

امروز هم به دیروز ها خواهد پیوست

پس یادت باشد که همان امروز همدیگر را فراموش کردیم
undefinedundefined
 
comment نظرات ()
 
 
هی هی چوپان
نویسنده : فروتن - ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٢٤
 
کوچه خاليست وبنبست
نفس پاک شقايق در بند
نفس هی هی چوپان
نفس باد
کوچه خاليست و خيس
باز باران گريه کرده
بازهم بغضی ميان خانه ما لانه کرده
بازهم خستگی مفرط و بی حوضلگی را ديدم
باز هم خواب نديدم
کوچه پر شد
نفس هيچ کسی از دم گوشم نگذشت
کوچه پر شد
وتو باران
باريدی
کوچه پر شد ونگاهم
.....نه.....
فکرم
....نه....
خودم در هی هی چوپان گم شد

 
comment نظرات ()
 
 
پا ورقی۲
نویسنده : فروتن - ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٩
 
انقدر پرم از تو که

کم مانده ببارم

................................

انجا که برايت فکر ميکنم
اتاقی است خالی
بی هيچ حرفی که بايد زده شود
ديگر پر شده ام از تو
کی خالی خواهم شد

.............................................

حال من خوب است
اما تو باور نکن

 
comment نظرات ()
 
 

ديده بان

نویسنده : فروتن - ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٦
 
بر فراز درختان برف گرفته سرما زده
که هيچ کس بر اوج ان فرود نيامده
چشمانت را به انتظار می نشينم
بی هيچ ذره ای اظطراب
که ديريست ديده بان اين قبيله سرما زده هستم
خود گم کرده ای دارم

{ گزارش}

صبح:
ايمانم به خواب مانده
اما يقينم جرات داد که با غيرت بگويم
ای بنگريد:فهميدم که فهميد
باد وزيد و من دعوت اشتياقم را شنيدم

نيمروز

:
پس به جانب کوه روان شدم
ایمانم هم امده بود
نتوانستم عقده ام را به فریاد بدل نکنم
ای بنگرید؟
کسی حرفم را نشنید.......
من از ترس به خود لرزیدم

عصر:


بر میگشتم:......یقینم سست شد و ایمانم مرد
پس خروشیدم......ای بنگرید
(...قار.....قار.....)
عزای در اسمان بود

شب:


در اغوش مادر گریستم
و مادر به من ایمان داد که در خواب تو را خواهم دید
این بار با یقین گریستم

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : فروتن - ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٠
 
انروزها
یعنی ده سال پیش
زیر باران میماندم تا موقع برگشتن به خانه مادر
برایم دل بسوزاند
اما اینروزها یعنی امروز
زیر باران میمانم
تا کس اشکم را نبیند

 
comment نظرات ()
 
 
پا ورقی
نویسنده : فروتن - ساعت ٦:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٩
 
دوباره برايت می نويسم
و انها را می فرستم
تا اينبار تو انها را پاره کنی
خوش باش من از اين کاغذ پاره ها زياد فرستاده ام
...............................................................
شعرم را که خط زدند
من خنديدم
اما دلم تا صبح هوای تو را کرد
.........................................
صدای سوت قطار در سرم فرياد ميزند
مسافری سوار بر قطار ميرود
اری.........
به همين سادگی ادم ديوانه می شود
و من ديوانه تو
..............................................
وقتی که خواب به چشمانم امد
تو رفتی
پس برای چه بخوابم
وقتی ميدانم تو را در خواب نخواهم ديد
..............................................
 
comment نظرات ()
 
 
يک اتفاق ساده
نویسنده : فروتن - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۸
 
یک اتفاق ساده بود که تو را دیدم
صبح بود..انزمان هیچ جای دنیا خبری نبود از جدایی
یک اتفاق ساده بود که عاشقت شدم
اسمان ابی بود
و قناری ها پی شاخه های بلند سرو
سرود مهربانان را می نواختند
وقتی که انروز برای نیایش سجده شکر به جای اوردم
زمین از انهمه عشق لرزید
یک اتفاق ساده بود که با نامت شعری سرودم
و انقدر شناختم. که روحت را بر اریکه وجودی خویش اویزان کردم
عصر بود که تو به من خندیدی
ومن از اینهمه داشته ترسیدم
شب به خواب چشمانت را به اغوش کشیدم
و تو دانه های اشکت را بر سر راهم نشانه قرار دادی
از خواب بیدار شدم
رقص خاکستری برگها در اسمان وادارم کرد به مرگ باندیشم
سر از سجده برداشتم. یک روز تمام شده بود
کلاغی خندید و من یقینم سست شد
اری یک اتفاق ساده بود که تو را از دست دادم
تنهایی بر گستره وجودم حاکم بود
که شب شد.....

 
comment نظرات ()
 
 
مرا ببخش
نویسنده : فروتن - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٧
 
مینویسم برایت
تا گفته باشم از بیماریهای هزار ساله ام
اری مرا ببخش به خاطر دردهای نهفته ام
مرا ببخش به خاطر فکر رنجورم
مرا ببخش که زلالی چشمانت را به سخره گرفته ام
مرا ببخش که پاکدامنی مثال زدنیت که مثل ابر لطیف است را به بازی گرفته ام
مرا ببخش که این روح نا ارام بیمار به درمان نیازمند است
مرا ببخش که چشمانم جرعت باریدن را ندارد
اری ای طبیب دردهای هزار ساله ام
مرا ببخش که دیگر شرم دارم تا به زلفان نجیبت نظاره کنم
شرم دارم تا خود را عاشق قلمداد کنم
که عاشق واقعی تنها تو هستی
تنها کسی که در این خراب شهر غریب مرا با اسمان اشتی داد
بیا ای طبیب بیماریهایم که تنها تو مانده ای برای این دل ناارام
مرا رها نکن در دل این شب تیره
چون من از شب می ترسم
 
comment نظرات ()
 
 
خاطره
نویسنده : فروتن - ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٦
 
چقدر خاطره داشتم
با اشنایی های بیگانه ام
چقدر دور بودم از این زیبایی بی مثال دریا
چقدر خاطره داشتم از انبوه تنهایی هایم
چقدر بیگانه بودم با خویش
چقدر می انگاشتم که تنهایم
چقدر باران برای باریدن به انتظارم نشسته بود
چقدر .چقدر.......
اری ای رویای اسمانیم
ای شکوه باران در عظمت دشتهای بی کران
تنها تو راندی تمام خاطرات دردهایم را
اری.مینویسم برایت
که دیگر تمام خاطراتم تو شده ای
که دیگر خود را پیدا کرده ام در تو
این خاطرات را از من مگیر

 
comment نظرات ()
 
 
بمان
نویسنده : فروتن - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٤
 
بمان که لحظه لحظه بودنم را
تصویر کنم برای اسمان
بمان که انتظار صبح دمان را برایت اواز کنم
بمان که بر کوه فریاد زنم ابهام نبودنم را
اری ......
بمان که برگشتن پرستوهای مهاجر را
بر بال ابی نقاشی رنگ کنم
تا دوباره در تابلوی اندیشه هامان
بر خاکستری خاکستری ابی رنگ کنم
بمان تا دوباره
برایت بارانی شوم
 
comment نظرات ()
 
 
دلم تنگ است
نویسنده : فروتن - ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٤
 
نه شعر می نویسم
نه اسمان را می نگرم تا باز بیافریند داستان اشکم را
تنها دلم تنگ است
دلم تنگ است برای اغوشت
دلم تنگ است تا باز ببارم به روی زانوانت
اری تنگ است دلم
کجا مانده ای ای تنها ارامش باز مانده ام
نه . دیگر نمی نویسم
بگذار اسمان
داستان اشکم را ببارد
 
comment نظرات ()
 
 
بخواب ارام
نویسنده : فروتن - ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/٤
 
بخواب ارام
که این دل نا ارام بیدار مانده است
تا ببیند لحظه رویاهایت را
بخواب ارام
تا ببینم تمام لحظه لحظه رویاهایم را
بخواب ارام
که بیرق زلفانت اسمان را به تعظیم وا داشته است
بخواب ارام
که من
این من سرگردان
راه میپیمایم در تاریکی تنها به امید فا نوس چشمانت
دلبرکم بخواب ارام
که قد قامت پلکانت میلرزاند دل هر انکس را که زیبایی را می پرستد
بخواب ارام نازنینم
که بیدار مانده است این دل نا ارام
تا رویاهایش را خواب ندیده باشد

 
comment نظرات ()