راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
باز گشت عشق
نویسنده : فروتن - ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢۸
 

به سراغ من اگر باز ايی

سيب سرخی به تو خواهم داد

سرخيش.سرخی شرم

مزه اش مزه عشق

بوی ان عطر سلام

زيبائی ان زيبائی خواهش

دانه اش کاشتن تخم محبت بر دل

و تمام اينها ميشود خانه ما

به سراغ من اگر باز ايی

يک سبد لطف و صفا خواهم داد

يک سبد انتظار که درون تاريکی خود

از درخت روياها کنده ام

به سراغ من اگر باز ايی

روی پله های تنهايی خود منتظر امدن خورشيدم

اری.........

به سراغ من اگر باز ايي........


 
comment نظرات ()
 
 
ستايش
نویسنده : فروتن - ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢٢
 

شبی برای ستايش

به اب خنديدم

وماه را گفتم:

چه انتظار غريبی.......

ستاره هم خنديد

شبی برای ستايش نماز عشق به پا شد

وان مکبر بی اضطراب

جير جيرک

صدای سجده من را به گوش سرو رسانيد

ومن تو را ديدم

شبی برای ستايش

به اسمان رفتم

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
شيرين من
نویسنده : فروتن - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٥
 

شيرين من

 

اون زمونا....کوهی بود..کوه کنی بود

 

فرهادی بود...تيشه ای بود...عشقی بود

 

نه اينکه کوه کنم من......نه....

 

اما حالا کوهها هم بی وفا شدن

 

تا تيشه رو بر ميداری...برای زنده موندنت

 

بايد زمين شخم بزنی

 

يا تيشه رو برداری و بزنی سر بقل دستيت

 

فرها دا مردن شيرينم.....عشقارو بردن شيرينم

 

از من نخا فرهاد باشم ...تيشه باشم

 

عکس تو رو رو سنگ غم حک بکنم

 

از من نخا تا که به تو پابند بشم...عاشق بشم

 

من ديگه مردم شيرينم

 

عشقی نموند ...فرهاد نموند...تيشه نموند

 

اينم بدون ...شيرينها هم مردن شيرينم

 

ولی بدون عکس تو رو رو سنگ دل حک ميکنم

 

تيشه رو بردار شيرينم....جونم بگير

........خسته شدم......


 
comment نظرات ()
 
 
اميد بی پايان
نویسنده : فروتن - ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۳
 
و چه بيگانه خواهم مرد
در دياری که اسمم را فقط زاغچه ای در سر ان سرو بلند ميداند
و چه بيشرمانه سکوت اختيار می کند
تا.کسی مرا نشنود
اهای کلاغ سياه بد شوم خبرچين
من زنده ام........
من هنوز عاشق ميشوم
اهای .....بگو.......
به هر انکس که به پچ پچ شب با سحر گوش ميدهد
به هر انکس که مرده است
بگو ........من خواهم زيست
اما نه در نهايت بيگانگی
من خواهم زيست..اما نه برای گريه ممتد باران
من خواهم زيست..اما نه برای افسوس پژمرده ها
من خواهم زيست.. اما نه برای خودم
من به خاطر او زنده ام
به خاطر انکه به غير از تو ..در دور دستی

اسمم را می داند

 
comment نظرات ()
 
 

فلسفه

نویسنده : فروتن - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/٢
 
منظور از این قصه
لا جرعه کشیدن بود
اما چه کنم تقدیر
نامرد تر از این بود
جامی که به من دادی
لاجرعه ننوشیدم
ام تو بدان منظور
لاجرعه کشیدن بود
تو فلسفه ای داری
یا خالی یا لبریز
من فلسفه ای دارم
احساس به طعمش بود
تنها تو بدان این را
احساس عطش کردن
اینگونه نبود اسان
افعی بگذیدن بود
قصد من از این صحبت
اقرار به این حرف است
تو فلسفه ات لبریز
من ظرفیتم کم بود

 
comment نظرات ()