راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
راستی بهت گفتم
نویسنده : فروتن - ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٧
 

 

شب شده ..اره میدونم...خیلی وقت بود به خودم دروغ میگفتم....از توی پنجره بالای تختم وقتی اسمون و نگاه میکردم همیشه میگفتم ...اره خورشید توی اسمونه ....اما باز به خودم دروغ گفتم . چون اون فقط نور تیر چراغ برقی بود که جلوی خونه است...دلم گرفته بود ...اخ چقدر........راستی تو دلت نمیخواد گریه کنی .....اخه من... نه نمیخوام اشکام و ببینی ...نه بغضم نمیکنم ...راستی بهت گفتم که امشب نمیخوام بخوابم ؟نه نگفتم...اخه اخرین لالایی رو تو برام خوندی....منم خوابیدم ....یادمه بالا سرم بودی دستتو میکشیدی توی موهام.....راستی بهت گفتم که 27 سالم شد؟نه نگفتم.. ول کن ..اره اون وقت که من خوابیدم تو بالا سرم بودی و برام لالا یی میخوندی....خوابیدم به امید اینکه وقتی بلند شدم تو رو باز ببینم....تنها امیدی که منو وادار کرد تا بخوابم.....راستی بهت گفتم که 47 سالم شد؟ نه نگفتم.. ول کن ....اره اون روز من. تو خواب خوشبختی دیدم....زندگی دیدم....عشق دیدم...راستی بهت گفتم پدر بزرگم مرد؟ نه نگفتم...ول کن.....اره داشتم میگفتم ...خواب دیدم وقتی از بیرون میام تو میوهارو از دستم میگیرو بهم میگی خسته نباشی....اخ که چه ارزوی بزرگی....شاید عشق توهمین کلمه باشه .....شاید عشق تو جا نماز پدر بزرگ باشه ....شاید عشق تو این باشه که تو نور تیر چراغ برق و به خاطر اون جای خورشید ببینی .....راستی بهت گفتم که57 سالم شد؟ نه نگفتم...ول کن ...داشتم میگفتم کلی خواب دیدم و همشم تو بودی و من ....میدونی امشب بالاخره از خواب پا شدم...اره تو نبودی ....پس دیگه به چه امیدی بیدار بمونم....اره میدونم که شب شده...پس میخوابم برای همیشه ....چون امید بیداری من تو بودی....راستی بهت گفتم که من مردم.... يعنی فوت کردم؟؟ نه نگفتم .....داشتم میگفتم....ميدونی دروغ گفتم امشب میخوام بخوابم.....راستی بهت گفتم همیشه شب بود...نه نگفتم.....اما ای کاش میگفتم......اره بزار گریه کنم


 
comment نظرات ()