راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
به همين سادگی
نویسنده : فروتن - ساعت ٦:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۳۱
 

به همین سادگی ...روزهای دوباره. شروع شد....عادت قدیم چشمانم را  کنار گذاشتم....پنجره را باز کردم...اری ادم به همین سادگی با اتفاق اشنا میشود...به همین سادگی ...اونروز در حیاط خلوت ذهنم با اسمان رفیق شدم...با هم رفتیم تا انور دور...با شاهپرکها نغمه های هزار سال مانده به احساسمان را خواندیم...اری به همین سادگی ...صبح شده بود و موذن تکبیر قد قامت موج را بر اریکه مناره ها باز گو میکرد...و من خط کمان رنگین کمان رابه دوش میکشیدم...که قامتم بر بلندای ابروی تو خم شد...اری به همین سادگی حرفای بی اختیار این تپنده در اندامترا به بیرون میریزی....نیم روز شده بود ومن و اسمون به راه افتادیم تا دستان بی خانمانیه مان را به اندام بی دست احتیاط بسپاریم...تا بر داریم شاخه گلی را که به پرواز در امده بود تا به دست اشتیاقمان برسد...به همین سادگی مشتاق میشویم...عصر بود و خورشید به خون بی رنگ افق تشنه بود...و من کوه را میپاییدم تا اختیار چشمانش را از کف ندهد...تا بتواند ابهت بی مثال خورشید را در خود جاری سازد...من بودم و اسمان...بی اختیار لرزیدم...سیب کرم زده احساسم را به دندان کشیدم تا رویشی دوباره داشته باشم...اری به همین سادگی طعم بی طعمی زندگی را چشیدم...احساس بودن را با بویدن خار بر خود نهیب زدم...وبر سجده درخت گیلاس بر او حسودی کردم...اری به همین سادگی خسته شدم...اسمان رفت و شب را بر خود جای گذین کرد...اری دوباره اغاز میکنم تنها به این خاطر که به پایان ناندیشم...عادت قدیم چشمهایم را کنار گذاشتم...و گریستم...اری به همین سادگی ادم عاشق ميشود


 
comment نظرات ()
 
 
کی طلوع می کنی؟؟؟
نویسنده : فروتن - ساعت ٤:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱٧
 

 

 

در همین حوالی روز را گم  کرده ام
نزدیک اذان بود
موذن بر اریکه قدرت ایستاده بود
و فرا می خواند انانی را که کوله بار گناهان خویش را به دوش می کشیدند
و من یکی بودم از انان
رو به درگاهش ایستادم
خود را سپردم و راهی شدم تا روز را بیابم
نیمه شب بود
و تو خستگی میگرفتی برای فردا
و من دخیل می بستم.....
بر چهره ام نگریستم
که گناهان چگونه او را پژمرده بود
فریاد زدم
شاید کسی باشد که بشنود
تنها و تهی سکوتی محض تمام وجودم را فرا گرفت
نزدیک صبح بود .....بوی تو را شنیدم
و بر گامهایم نهیب زدم ...که باید رفت
اما سنگینی گناهانم نگذاشت پیش بروم
چشمانم را میبندم
و می میرم
اخ که تو چقدر امروز دیر طلوع کردی

 


 
comment نظرات ()
 
 
من بگم يا تو ميگي؟؟؟
نویسنده : فروتن - ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱
 

 

من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم..اخه خیلی وقته دلم گرفته برای حرفای تکراری...بزار من بگم که دلم یه عالمه برای زندگی تنگ شده...نه اینکه بخوام زنده بمونم ..نه ..میخوام برای یه روزم که شده حرفای تکراری هزارسال گذشته رو که با خودم اوردم برات بزنم..اره هزار سال بود که زندونی بودم..امروز که برگشتم دیگه کسی منو نمیشناسه...من بگم یا تو میگی ؟؟؟نه بزار من بگم .اخه دلم تنگه برای حرف زدن...هزار سال سکوت بدون اینکه دیده بشی...بدون اینکه خونده شده باشی ...دلتو پر میکنه از ناگفته های تنهایی ...من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم.چون چشمام دیگه گریه کردنو از یاد برده..راستش میدونی..اصلا گریه کردن بلد نیست..اخه اول دنیا اصلا اونو برام ننوشتن..منو فرستادن تا خونده بشم برای خنده...نه دیگه منو یادشون رفته...کاش فقط برای یه خطم که شده برام از عشق مینوشتند ...تا این هزار سال و برای عقده های خودم گریه می کردم..من بگم یا تو میگی ؟؟؟نه بزار من بگم.اخه خسته ام ...یادته... وقتی از تنهایی من هم میخوندی خندت میگرفت...دلم ازت نمی رنجید..چون من فقط برای خنده بودم..وقتی میخوندی که تو منو رها کردی میخندیدی ..وقتی میدیدی  به زمین افتادم میخندیدی..اره اونوقتا از ته دل می خواستم داد بزنم که منم هستم..تو حتی برای یه بار هم که شده نخواستی ÷شت جلد و بخونی ...داستان من بر اساس واقعیت بود...تمام شکست هام...تمام تنهایهام...تمام عشقم...همش واقعیت بود...اما تو فقط بهم خندیدی..و من از هزار سال گذشته فقط بهت نگاه کردم...من بگم یا تومیگی؟؟؟ نه بزار من بگم...چون فکرم پر شده از پا سخهایی که هیچ وقت سئوالی براش طرح نکردم...یادته شب چهار شنبه سوری ورقهامو پاره کردی تا اتیش روشن کنی ...اره من سوختم اما تو باز خندیدی..الان هزار ساله که تو کتاب خونت پشت کتابای جدید دارم ارزو میکنم که کتابی رو برداری که من پشت اون زندونیم..اینو بدون بر اساس واقعیت بودم ...اره من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم.......راستی چی میخواستم بگم؟؟؟؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()