راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
سرعت زمين
نویسنده : فروتن - ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٥/٢۳
 


تو خط ممتد عابر پیاده با سرعت بی حد و اندازه زمین حرفم شد بهش گفتم : چرا تنگیه نفس این ادمارو احساس نمیکنی...چرا رد پای پیاده های خسته رو نمیبینی...چرا فکر نمیکنی ادما پیر میشن...اره این حرفا رو گفتم بهش ...اخه من تازه راه رفتنو یاد گرفته بودم...پاهام خام بود...بهش گفتم مگه نمیبینی مردم سرشون تو لاک خودشونه...مگه نمیبینی کفشاشون کهنه است...گفتم کفش : اره اولین باری که کفش پوشیدم باهاش احساس بیگانگی میکردم...بهش گفتم مگه نمیبینی اونایی که سواره اند حتی خط کشیه عابر پیاده رو نمیبینن ...مگه نمیبینی ...همینو داشتم میگفتم که دویدنو یاد گرفتم...یادم اومد مادرم میگفت...نه دروغ گفتم اخه من حتی مادرمو ندیدم...اره یه نفر بهم میگفت ندو میافتی....بهش گفتم تند نرو مگه نمیبینی قدرت جوونی همه انتظاراتو پیش چشمم سیاه کرده...مگه نمیبینی...یه دفعه صدایی اومد...گفتم حتما زمینه...اما...نه زمین نبود یه نفر دیگه ...اونم داشت بازمین حرف میزد...از سرعتش میگفت...تو وسط خط عابر پیاده عاشق هم شدیم...خطی که انتها نداشت...حالا نه میتونستیم بمونیم نه بریم...گفتم: نه اون گفت: بمونیم شاید وقت عاشقی زمین متوقف شد ...موندیم اما سرعت زیادتر شد...ماشینا از کنارمون میگذشتن...اخه دیگه کفشامون کهنه شده بود و من عصای پیری رو به دست گرفته بودم تا شاید ماشینها وایسن....الان سالهاست که بالای سرم صدای بوق ماشینها میپیچه ....و زمین سرعتشو بیشتر کرده...من شده بودم یکی از اون خطای عابر پیاده...و اون منتظر بود تا ماشینها نگه دارن تا راه اومده منو برگرده....اهای زمین من اینجام...وایسا بزار اون رد بشه

 
comment نظرات ()