راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
یه احساس کوچولو
نویسنده : فروتن - ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٢۳
 

یه احساس کوچیک بهم میگفت که باید برم.... باید برای خستگیهام یه جسارت پیدا کنم...خیلی وقته که دیر شده...منو میشناسی؟....یه حس کوچیک بهم میگه که باید برم...منتظر هیچی نمونم....حتی منتظر یه احساس کوچیک...راستی منو شناختی؟


 
comment نظرات ()
 
 
انروزها
نویسنده : فروتن - ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٧/۱۸
 

آنروزها

یعنی ده سال پیش

زیر باران میماندم تا موقع برگشتن به خانه

مادر برایم دل بسوزاند

اما این روزها یعنی امروز

زیر باران میمانم

تا کسی اشکم را نبیند


 
comment نظرات ()