راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 

ديده بان

نویسنده : فروتن - ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٦
 
بر فراز درختان برف گرفته سرما زده
که هيچ کس بر اوج ان فرود نيامده
چشمانت را به انتظار می نشينم
بی هيچ ذره ای اظطراب
که ديريست ديده بان اين قبيله سرما زده هستم
خود گم کرده ای دارم

{ گزارش}

صبح:
ايمانم به خواب مانده
اما يقينم جرات داد که با غيرت بگويم
ای بنگريد:فهميدم که فهميد
باد وزيد و من دعوت اشتياقم را شنيدم

نيمروز

:
پس به جانب کوه روان شدم
ایمانم هم امده بود
نتوانستم عقده ام را به فریاد بدل نکنم
ای بنگرید؟
کسی حرفم را نشنید.......
من از ترس به خود لرزیدم

عصر:


بر میگشتم:......یقینم سست شد و ایمانم مرد
پس خروشیدم......ای بنگرید
(...قار.....قار.....)
عزای در اسمان بود

شب:


در اغوش مادر گریستم
و مادر به من ایمان داد که در خواب تو را خواهم دید
این بار با یقین گریستم

 
comment نظرات ()