راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
برای که؟؟
نویسنده : فروتن - ساعت ٤:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢۱
 

باران می باريد

وسرم درد ميکرد

برای يک سنگ انداختن به اب

هوا ابری بود

و من بر اسمان دل می سوزاندم

که چرا اينهمه غمگين است

گل و لای کفشهايم را به پياده رو کشيدم

و زير يک اسمان تنهايی....منتظر ماندم

دو قطره اشک چشمانم را لرزاند

و هوای دلم را طوفانی کرد

با خود گفتم : من برای دوری او اشک ميريزم

اما اسمان بيچاره برای که اينگونه ميگريد

اسمان گفت .....

برای تنهايی تو


 
comment نظرات ()