راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
من بگم يا تو ميگي؟؟؟
نویسنده : فروتن - ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۳/۱
 

 

من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم..اخه خیلی وقته دلم گرفته برای حرفای تکراری...بزار من بگم که دلم یه عالمه برای زندگی تنگ شده...نه اینکه بخوام زنده بمونم ..نه ..میخوام برای یه روزم که شده حرفای تکراری هزارسال گذشته رو که با خودم اوردم برات بزنم..اره هزار سال بود که زندونی بودم..امروز که برگشتم دیگه کسی منو نمیشناسه...من بگم یا تو میگی ؟؟؟نه بزار من بگم .اخه دلم تنگه برای حرف زدن...هزار سال سکوت بدون اینکه دیده بشی...بدون اینکه خونده شده باشی ...دلتو پر میکنه از ناگفته های تنهایی ...من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم.چون چشمام دیگه گریه کردنو از یاد برده..راستش میدونی..اصلا گریه کردن بلد نیست..اخه اول دنیا اصلا اونو برام ننوشتن..منو فرستادن تا خونده بشم برای خنده...نه دیگه منو یادشون رفته...کاش فقط برای یه خطم که شده برام از عشق مینوشتند ...تا این هزار سال و برای عقده های خودم گریه می کردم..من بگم یا تو میگی ؟؟؟نه بزار من بگم.اخه خسته ام ...یادته... وقتی از تنهایی من هم میخوندی خندت میگرفت...دلم ازت نمی رنجید..چون من فقط برای خنده بودم..وقتی میخوندی که تو منو رها کردی میخندیدی ..وقتی میدیدی  به زمین افتادم میخندیدی..اره اونوقتا از ته دل می خواستم داد بزنم که منم هستم..تو حتی برای یه بار هم که شده نخواستی ÷شت جلد و بخونی ...داستان من بر اساس واقعیت بود...تمام شکست هام...تمام تنهایهام...تمام عشقم...همش واقعیت بود...اما تو فقط بهم خندیدی..و من از هزار سال گذشته فقط بهت نگاه کردم...من بگم یا تومیگی؟؟؟ نه بزار من بگم...چون فکرم پر شده از پا سخهایی که هیچ وقت سئوالی براش طرح نکردم...یادته شب چهار شنبه سوری ورقهامو پاره کردی تا اتیش روشن کنی ...اره من سوختم اما تو باز خندیدی..الان هزار ساله که تو کتاب خونت پشت کتابای جدید دارم ارزو میکنم که کتابی رو برداری که من پشت اون زندونیم..اینو بدون بر اساس واقعیت بودم ...اره من بگم یا تو میگی؟؟؟نه بزار من بگم.......راستی چی میخواستم بگم؟؟؟؟؟؟؟

 


 
comment نظرات ()