راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چند

 
يک اتفاق ساده
نویسنده : فروتن - ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۸
 
یک اتفاق ساده بود که تو را دیدم
صبح بود..انزمان هیچ جای دنیا خبری نبود از جدایی
یک اتفاق ساده بود که عاشقت شدم
اسمان ابی بود
و قناری ها پی شاخه های بلند سرو
سرود مهربانان را می نواختند
وقتی که انروز برای نیایش سجده شکر به جای اوردم
زمین از انهمه عشق لرزید
یک اتفاق ساده بود که با نامت شعری سرودم
و انقدر شناختم. که روحت را بر اریکه وجودی خویش اویزان کردم
عصر بود که تو به من خندیدی
ومن از اینهمه داشته ترسیدم
شب به خواب چشمانت را به اغوش کشیدم
و تو دانه های اشکت را بر سر راهم نشانه قرار دادی
از خواب بیدار شدم
رقص خاکستری برگها در اسمان وادارم کرد به مرگ باندیشم
سر از سجده برداشتم. یک روز تمام شده بود
کلاغی خندید و من یقینم سست شد
اری یک اتفاق ساده بود که تو را از دست دادم
تنهایی بر گستره وجودم حاکم بود
که شب شد.....

 
comment نظرات ()