خاطره

چقدر خاطره داشتم
با اشنایی های بیگانه ام
چقدر دور بودم از این زیبایی بی مثال دریا
چقدر خاطره داشتم از انبوه تنهایی هایم
چقدر بیگانه بودم با خویش
چقدر می انگاشتم که تنهایم
چقدر باران برای باریدن به انتظارم نشسته بود
چقدر .چقدر.......
اری ای رویای اسمانیم
ای شکوه باران در عظمت دشتهای بی کران
تنها تو راندی تمام خاطرات دردهایم را
اری.مینویسم برایت
که دیگر تمام خاطراتم تو شده ای
که دیگر خود را پیدا کرده ام در تو
این خاطرات را از من مگیر

/ 4 نظر / 11 بازدید
nazli

سلام.ممنون از کامنت قشنگت. اميدوارم خاطره هايت سرشار از شادی باشند.موفق باشی.

افسانه

چه كسي مي دانددرخلوت تنهايي من چه گريزي ريخته است

افسانه

بگذارتمام جهان از من بربايندت، عاقبت دردرخشش قطره اي كهن ميان رنگ هاي ابدي بازت مي يابم.

افسانه

چگونه مي توان زيست درباغي كه تنها تصويردرخت مي رويد