بمان

بمان که لحظه لحظه بودنم را
تصویر کنم برای اسمان
بمان که انتظار صبح دمان را برایت اواز کنم
بمان که بر کوه فریاد زنم ابهام نبودنم را
اری ......
بمان که برگشتن پرستوهای مهاجر را
بر بال ابی نقاشی رنگ کنم
تا دوباره در تابلوی اندیشه هامان
بر خاکستری خاکستری ابی رنگ کنم
بمان تا دوباره
برایت بارانی شوم

/ 5 نظر / 10 بازدید
افسانه

سلام عزيز/ ممنون از اين همه لطف ومهربانيت اميدوارم بتونم دوست خوبی برات باشم/ ولايق اين همه محبت نازنينی مثل شما/ موفق باشی بازم می يام

افسانه

تواگردرتپش باغ خدا را ديدي؛ همت كن/ وبگو ماهي ها، حوضشان بي آب است

افسانه

مگر نه اينكه خداترا قسمت من كرد/ مي خواهم براي توخودم راقسمت كنم/ تكه تكه؛ ذره ذره تا بيشترنگاهت كنم وبيشتر نگاهم كني/وبيشتر كه دلت تنگ شد/ سهم خودت راببري/ مي خواهم آنقدرخودم را قسمت كنم تا همه بگويند/ خدامن راقسمت تو كرد/

افسانه

باد مي رفت به سروقت چنار/ من به سروقت خدا مي رفتم