یه احساس کوچولو

یه احساس کوچیک بهم میگفت که باید برم.... باید برای خستگیهام یه جسارت پیدا کنم...خیلی وقته که دیر شده...منو میشناسی؟....یه حس کوچیک بهم میگه که باید برم...منتظر هیچی نمونم....حتی منتظر یه احساس کوچیک...راستی منو شناختی؟

/ 13 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ژیلا

سلام.شرمنده میدونم خیلی دیر اومدم.راستش مدتها بود به وبلاگم سر نزده بودم.اما یه احساس کوچولو گفت امروز یه سری بزنم![لبخند]

.:آناهیتا:.

سلام دوست قدیمی . خوبی؟ کجایی؟ باز کم پیدا شدی.[گل][گل][گل]

رضاپارسی پور

سلام عزیز...آمدم تا به ( باغ باران ) دعوتت کنم . منتظر و ممنونتم.شاد باشی. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

کوچه های دل

خوش ميروي به تنها تن ها فداي جانت / مدهوش ميگذاري ياران مهربانت...... سلام خوبی

رویداد

[گل] ننگ بادا ملتی گر خواب شد شیروخورشیدش خط اعراب شد [گل] سربزن [بدرود]

.:آناهیتا:.

سلام دوست عزیز. خوبی؟ ممنونم که اومدی.[لبخند][گل][گل][خداحافظ]

.:آناهیتا:.

[گل]سلام دوست عزیز. خوبی؟ آپم و منتظرت.[گل][خداحافظ]

دومان

مطمئن باش که در خواب پریشان منی.راستی منو شناختی؟

محمد

ابریک ما مخلصیم به ما هم سر بز ن راستی منو شناختی؟[چشمک]

دومان

سلام خسته نباشی خیلی مشغولی که اپ نمیکنی ما دوست داریم نوشته هاتو دلمونو تنها نذار به من سر بزن این آدرس جدیده