پا ورقی

دوباره برايت می نويسم
و انها را می فرستم
تا اينبار تو انها را پاره کنی
خوش باش من از اين کاغذ پاره ها زياد فرستاده ام
...............................................................
شعرم را که خط زدند
من خنديدم
اما دلم تا صبح هوای تو را کرد
.........................................
صدای سوت قطار در سرم فرياد ميزند
مسافری سوار بر قطار ميرود
اری.........
به همين سادگی ادم ديوانه می شود
و من ديوانه تو
..............................................
وقتی که خواب به چشمانم امد
تو رفتی
پس برای چه بخوابم
وقتی ميدانم تو را در خواب نخواهم ديد
..............................................

/ 8 نظر / 17 بازدید
ناشناس

با سلام/ اميد را در نوشته هايت دوست دارم ببينم . اميد را همواره در خود پرورش ده .منتظر شعر های اميد وار کننده ات هستم ای زيبای خفته در شب./کرم حق هميشه نصيبت.

leily

سلام . زيبا بود . مرسی که بهم سر زدی. /حتی خواب هم ديگر همراهيم نمی کند .

nastaran

من از هجوم حقيقت به خاک افتادم ..... يا علی

افسانه

نه اين حرفها كه تو مي زني به حرف كسي مي ماند نه گوش هيچ تابنده اي بدهكاراين صداي تلخ ترك خورده است دهانت رابه سمت باد بگير وخواب هايت را به آب بگو صداي گريه ات رااگر نشنوند بهتر است مي تواني ميخكي رابه سينه ات ميخ كني ودرمراسم تدفين خويش حضور بيابي اما نه با اين قيافه درهم خونسرد باش وخاك رادر نهايت آرامش (جوري كه بيل هم گمان نبردزنده اي) برگورخودبريز مشتت رابه شيشه مكوب بردهان سنگ و سينه ي ديوارهم پرده راكناربزن شمشادهاي پشت شيشه تماشايي ست.

افسانه

سلام/ ممنون دوست خوبم که هميشه به من لطف داری برات ارزوی موفقيت می کنم

reihane

خيلی جالبه وبلاگت مثل روز شماره نوشته هات پر حسه:)

janaan

سلام دو ست . متشكرم كه سر زدی . شاد باشي

خاکسترينه

نخستين بار که از خاکسترينه نوشتم راهی را به پيمودن آغاز نمودم که هر چند تنها مي نمود اما با همرهی دل نگه دار خوبان مهربان به مسيری شيرين بدل گرديد و اينک تنها از کلبه ای به کلبه ديگر طلوعی دوباره را خواهم چشيد ؛ در خاکسترينه پارسی بلاگ ، خورشيد طلوعی ديگربار باش ...