دلم تنگ است

نه شعر می نویسم
نه اسمان را می نگرم تا باز بیافریند داستان اشکم را
تنها دلم تنگ است
دلم تنگ است برای اغوشت
دلم تنگ است تا باز ببارم به روی زانوانت
اری تنگ است دلم
کجا مانده ای ای تنها ارامش باز مانده ام
نه . دیگر نمی نویسم
بگذار اسمان
داستان اشکم را ببارد

/ 5 نظر / 13 بازدید
nazli

دلم تنگه برای گريه کردن...... دوست خوبم اميدوارم عمر دلتنگيهات کوتاه باشه.... موفق باشی

افسانه

پروانه /رنگ بالهايش رااز ياد برده است/ پرنده/ آوازش رابه ياد نمي آورد/ دعا كنيد/ سطرهاي عاشقانه/ از يادمان نرود/

افسانه

به روياي پرنده ها راه مان نمي دهند/ همين مختصركه تودرمن اوج مي گيري و / من از كف دستانت /جرعه اي مي نوشم/ بس مان است/ دنيا/ از رنج ما چه عايدش مي شود؟!/ نيمه شبي از اين شب هاي بي چراغ/ دل هامان را برشاخه مي آويزيم/تاباد/غم هايش راببرد/ به روياي پرنده هاكاري نداشته باش/ فعلا/ دنبال چند واژه ي روشن باش/ وجرعه اي كه از كف دستانت مي نوشم/ به دنيا هم، لازم نيست چيزي بگوييم/ او مي تواند روي مهرباني وبخشش ما/ حساب كند

افسانه

سلام ممنون که به من سرزدی/ طبع شعر زيبايی داری واقعا از اين شعرت خوشم اومد موفق وهميشه سربلند باشی