انروزها
یعنی ده سال پیش
زیر باران میماندم تا موقع برگشتن به خانه مادر
برایم دل بسوزاند
اما اینروزها یعنی امروز
زیر باران میمانم
تا کس اشکم را نبیند

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

مي دوني چرا از اين شعرت خوشم اومد/ چون من چشيده ام ولي به جاي مادر پدرهميشه به دنبالم مي اومد/ هميشه اغوش گرمش ارامم مي كرد/ وحالا سالهاست كه زير بارون مي ايستم وبه ياد خاطراتش اشك مي ريزم/ زير بارون مي مونم تا مادر اشكمو نبينه تا دل مهربونش غمگين نشه/زير بارون مي مونم وچشم انتظاراغوش گرمش /ولي دارم از سرما يخ مي كنم/ كجاست / اون اغوش پرمهروگرم/ دست نوازش بارون چرا داره اشكامو پاك مي كنه/ من؟؟؟؟؟/خدانگهدارتون

khatereh

سلام دوست عزيز سروده ی زيبايی بود...شاد باشی

بوي ياس

سلام .بااينکه گل همشه بهار خلوت تنهاييتون رو تو زندگی زود ازدست داديد ولی فکر می کنم روحشون ودعاشون همشه همراهتون هست .ولی ارزش بعضی ازاشکهابه اينه کسی اون نبينه . همه این لحظه ها رو تجربه می کنن شاید یه طور دیگه واین فقط شما نیستیدکه ............ روزهایی که بی تومی گذرد ٬ گرچه بایادتوست ثانیه هایش ٬آرزو بازمی کشد فریاد٬ درکنار تو می گذشت ای کاش ـ التماس دعا

PASTOOKHANEH

به نام دوستم،خداوند......فروتن عزیزم،...وبازهم زیرباران بمان تاهمه به خانه های دروغ بروندوتوبمانی وخیابان خالی ازدروغ......به روزم....چشم به راهم نذار....

janaan

سلام دو ست محترم . تشكر از لطف تان . در سايه پناه خدا باشيد..

خانوم کوچولو و آقا کوچولو

سلام . ما به روز شدیم.خوشحال میشیم سر بزنی.منتظریم!راستی به روز میکنی خبر بده .حیفه این شعرا به این قشنگی رو نخونم!این یکی شعرت عالی بود!

خورشيد خانمي

خيلی دلی بود و قشنگ يه کار ديگه ام هست ميتونی بری زير دوش و گريه کنی يه برای من پيش اومد که جايی برای گريه کردن نداشتم نميخواستمم کسی بفهمه چون چشام قرمز ميشد رفتم زير دوش خوب قرمزی چشمم ميتونست مال صابون باشه اون موفع فهميدم کاش جايی بود که آدما بتونن برن توش گريه کنن.بگذريم مرسی که سر زدی و دامه متن قبلی رو نوشتم در واقع آخريشه.

zita

سلام.اين قانون دنياست.همه بزرگ ميشويم و غمها هم.شعر روز پيش را(۹ دی ماه)را دوست دارم.

tayebeh

زير باران ماندن ونديدن اشک های پر رمز و رازت چه زيباست.وبلاگ زيبايی ديری موفق باشی. مرسی از اينکه به وبلاگم سر زدی.

fatemeh

سلام. مرسی که به من سر زدی. خيلی فوق العاده بود. مثل يک احساس اشنا بود که من مدتها توی دلم نگه داشته باشم و نتونسته باشم بگم. حالا توی وبلاگت ديدمش. احساس نزديکی می کنم با نوشته هات.